کیمیا و کیاناکیمیا و کیانا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

کیمیا و کیانا دوقلوهای دوست داشتنی من

لحظه قرآن خواندن در گوش کیمیا و کیانا در شانزدهمین روز تولد

لحظه شيرين خواندن قرآن در گوش كيميا و كيانا       روز شانزدهم تولد بود و همه به خانه ما آمده بودند تا دختران گلم را ببینند پدر بزرگها و مادر بزرگها و عمو سعید و زن عمو زهرا ، دایی مجید ، عمه ها و شوهرانشون ، فائزه و نیایش دختر عمه هاتون و این لحظه خواندن قرآن در گوشتان توسط پدر بزرگها میباشد و ما آرزو میکردیم سالیان سال سالم و سلامت باشید ...
16 فروردين 1392

هجدهمین روز تولد کیمیا جان

    ١٨ روز از تولدت گذشت و وزنت 1480 بود آخه بعد از تولدت وزن کم کرده بودی و لباسها ازت بزرگ بود و ما به دنبال لباس کوچک برات بودیم و لباس صفر هم ازت بزرگ بود و لباسی که بهت میخورد 2 صفر بود از یک عروسک هم کوچکتر بودی   ...
16 فروردين 1392

یک ماه از تولد کیانا جان گذشت

        ک ماه از تولدت گذشت کیانا جان و هر روز که میگذشت خدا را شکر میکردیم که از روز قبل بهتر بودی در این ایام شبها بیدار بودی و نمی خوابیدی و روزها هم کم میخوابیدی چه سختیها که مامانت برات نکشید بیچاره نه شب می توانست بخوابد و نه روز . وقتی بزرگ شدی باید بتونی زحماتی که مادرت و مادر بزرگها برات کشیدند را جبران کنی ...
16 فروردين 1392

یک ماه از تولد کیمیا جان گذشت

    کیمیا جان یک ماه از تولدت گذشت و چه زحمات و شب بیداریها که مامانت و مادر بزرگها برای تو نکشیدند و خدا را شکر که تا اینجا سالم هستی و نگاه معصومانه ات به ما امید به زیستن میدهد ...
16 فروردين 1392

اولین حمام کیانا جان در بیست و چهارمین روز تولد

    عزیزم کیانا جان چقدر سخت بود اولین حمام کردنت اینقدر ضعیف بودی که به زحمت میشد به دست گیری و حمامت کنند و چقدر زحمت کشیدند مادر بزرگها که با دلهره و اضطراب حمامت کردند ...
16 فروردين 1392